dokhtarak
جان اسیر دل..دل اسیر دوست..دوست چه میداند دل اسیر اوست...؟!
آخرین حرف تو چیست؟ صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
هر کی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
کنارم که نیستی همه چی سراب ِ پر از بغض ِ دنیام ، نفسهام عذاب ِ تو حبس ِ سکوتم پر از هق هق و درد ببین درد ِ دوریت با این دل چه ها کرد کنارم که نیستی پر از اشک ِ چشمام همون حس ِ تلخی که هیچوقت نمیخوام یه کابوس ِ لحظم بدون ِ حضورت شده خون ِ رگهام همۀ وجودت من ِ تشنه آخر از عشقت میمیرم تو باشی با عشق ِ تو آروم میگیرم تو هستی که قلبم پر از عشق و شور ِ بدونِ تو نبض از دلم خیلی دور ِ کنار تو بودن یه حس ِ دوبارس مث ِ لحظه هایی که غرق ِ ترانه س کنارم بمون تا نفس یاورم شه تو آغوش ِ تو بودن بازم باورم شه از سپیده داوودی
بیا تا برایت بگویم در ازدحام بی کسی سکوت من دوباره
آسمـان هـم کـه بـاشی
حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد! حمـاقـت یـعنـی مـن کـه اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی ! خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود! برمیگردم چـون دلـتنـگـت مــی شــوم!!! می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
من ترانه می سرایم تو ترانه می نوازی در ترانه های من اشک است و بی قراری یک بغل از ارزوهای محالی… تا ابد چشم انتظاری… فکر پایان و جدایی… ترسم از این است که شاید در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی…
خدايــــا ... دیریست
دیریست دلم گرفته باران
اشکم که ز غم سرشته باران
چندیست اسیر دست اویم
بر لوح دلم نوشته باران
باران دل من چو راز دارد
از او طلب نیاز دارد
آن ماه سفر کرده ی دیروز
مرغیست خموش و ناز دارد
باران به دلم غمی نشسته
من بال و پرم ولی شکسته
باران مه من چه حال دارد؟؟؟
این دل ز تو هم سوال دارد سنگ را آب کردن کار عشق است آب را سنگ کردن شاهکار صمیمانه کیست؟ و شیشه بخار کند ... و من همه ی دلتگیهایم را رویش ها کنم
و بعد با گوشه ی
استینم همه را به یکباره پاک کنم و خلاص
... خدایا... کودکان گل فروش را می بینی
!؟ مردان خانه به دوش دخترکان تن
فروش مادران سیاه پوش کاسبان دین فروش محرابهای فرش پوش زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را می بینی …. ؟!
می خواهم یک تکه
آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد … !!! هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن
خود بر نخاست که من به زندگی نشستم
!!! ببار باران کمی آرام....که پاییز
هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی
رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه
قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر
با دست تو باشد ببار
باران که تا اوج
نخفتن ها مدام باریدم از یادش ببار باران درخت و برگ
خوابیدن اقاقی....یاس
وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن ببار
باران جماعت عشق را
کشتن کلاغا بوته ی
سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ، تو با من
بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه
می باری و تا من میشوی یک ابر تو
خالی گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب
نیست ای
اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست بین ماهی های اقیانوس و ماهی های
تنگ هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب
نیست! ما رعیت ها کجا!محصول باغستان
کجا!؟ روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده
است از
کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست در نمازت شعر می خوانی و می
رقصی٬دریغ جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان
چیست؟ گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب
نیست!... همين كه نعش درختي به باغ مي
افتد بهانه باز به دست اجاق مي اقتد
حكايت من و دنيا يتان
حكايت آن پرنده ايست كه به
باتلاق مي افتد عجب عدالت تلخي كه
شادماني ها فقط براي شما اتفاق مي افتد تمام سهم من از روشني همان
نوريست كه از چراغ شما در اتاق مي
افتد به زور جاذبه سيب از درخت چيده
زمين چه ميوه اي ز سر اشتياق مي
افتد هميشه همره هابيل بوده قابيلي
ميان ما و شما كي فراق مي
افتد؟
بهشت
از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد
ببین
چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می دن
پرستش راه تسکینه،
پرستیدن تجارت نیست
سر آزادگی مُردن، تَهِ دلدادگی
میشه
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه
بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دن
بذار
بازی کنن بازم برامون با همین نقشه
خدا
هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشه
گمونم یادشون رفته همه یک روز می میرن
همه
یک روز می فهمن چه جوری زندگی کردیم
خوش ب حال فرهاد
تلخ ترین
خاطره اش شیرین بود.. شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. *** مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افروز مرا بر غم ها. *** فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. *** نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! *** خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ *** مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است بی اعتماد شدم که میترسم اگر "ر و ز ی" از شادی ب هوا بپرم زمین را از زیر پاهام بکشن وفادار احساسی باشی که میدانی شکست میدهد روزی نفس های دلت را... من بودم
و تو و یک عالمه
حرف… و ترازویی که سهم تو را
از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی
و می
فهمیدی وقت
دلتنگی یک
آه چقدر وزن
دارد
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه
ات مي کرد بهت چي گفت
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قبل عاشقو..بدست هر کسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد..تقصیر هیچکسی نبود
هر چی که بود پای خودم..تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد..هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ کسی نبود..هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم
این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم…
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت
اما …..
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری.
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
مي خواهم اعتراف کنــم
،
ديگـــر نمي توانم ،
خسته ام ،
من امانت دار خوبي نيستم
،
" مـــــرا از مــن بـگــيــــر "....
مال خودت ،
من نمي
توانـــم نگهش دارم ...!!!
هيـــچ وقــــت
انتــخاب
نــيســت
اجبــار اســت...اجــبـــار..
مـــن از يــــــــــــادت
نمـيکاهـــم
تــــــــــــو را هر لحظه چــــــــــــون احساس
نيــــــــــــما
چــــــــــــشم در
راهــــــــــــم…
ﺧﺪاي ﻣﻦ اﻧﮕﺎر ﺑﻪ
آب ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ "ﺧﯿﺲ" ﻧﺒﺎش!!
کاش باران بگیرد

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو
پیچیدن
عبادت
از سر وحشت، واسه عاشق عبادت
نیست
کنار سفره ی خالی، یه دنیا آرزو
چیدن
کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می
گیرن
جهان بدجور کوچیکه همه درگیر
این دردیم

؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت
نکنه غصه بخوري
من همه جا باهاتم
. تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم
که بگذري، قلب
ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي
پيشم. خدا نمیدونست ما چقدر نامردیم که حرفاش یادمون میره!![]()
| Design By : Mihantheme |



































