X
تبلیغات
dokhtarak

dokhtarak

جان اسیر دل..دل اسیر دوست..دوست چه میداند دل اسیر اوست...؟!

آخرین حرف تو چیست؟
قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:40 توسط محیا| |

رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:39 توسط محیا| |

هر کی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قبل عاشقو..بدست هر کسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد..تقصیر هیچکسی نبود
هر چی که بود پای خودم..تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد..هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ کسی نبود..هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم
این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:37 توسط محیا| |

کنارم که نیستی همه چی سراب ِ

پر از بغض ِ دنیام ، نفسهام عذاب ِ

تو حبس ِ سکوتم پر از هق هق و درد

ببین درد ِ دوریت با این دل چه ها کرد

کنارم که نیستی پر از اشک ِ چشمام

همون حس ِ تلخی که هیچوقت نمیخوام

یه کابوس ِ لحظم بدون ِ حضورت

شده خون ِ رگهام همۀ وجودت

من ِ تشنه آخر از عشقت میمیرم

تو باشی با عشق ِ تو آروم میگیرم

تو هستی که قلبم پر از عشق و شور ِ

بدونِ تو نبض از دلم خیلی دور ِ

کنار تو بودن یه حس ِ دوبارس

مث ِ لحظه هایی که غرق ِ ترانه س

کنارم بمون تا نفس یاورم شه

تو آغوش ِ تو بودن بازم باورم شه

از سپیده داوودی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:37 توسط محیا| |

بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا

در ازدحام بی کسی
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت
اما …..

سکوت من دوباره
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:35 توسط محیا| |

آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:34 توسط محیا| |

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـی مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوی !

خـبری از دل تنـگـی تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:33 توسط محیا| |

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:32 توسط محیا| |

من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های من اشک است و بی قراری

یک بغل از ارزوهای محالی…

تا ابد چشم انتظاری…

فکر پایان و جدایی…

ترسم از این است که شاید

در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:31 توسط محیا| |

خدايــــا ...

مي خواهم اعتراف کنــم ،

ديگـــر نمي توانم ،

خسته ام ،

من امانت دار خوبي نيستم ،

" مـــــرا از مــن بـگــيــــر "....

مال خودت ،

من نمي توانـــم نگهش دارم ...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:29 توسط محیا| |

صــبر

هيـــچ وقــــت

انتــخاب نــيســت

اجبــار اســت...اجــبـــار..

مـــن از يــــــــــــادت نمـيکاهـــم

تــــــــــــو را هر لحظه چــــــــــــون احساس نيــــــــــــما

چــــــــــــشم در راهــــــــــــم…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:28 توسط محیا| |

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ "دل ﺗﻨﮓ" ﻧﺒﺎﺷﻢ !

ﺧﺪاي ﻣﻦ اﻧﮕﺎر ﺑﻪ آب ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ "ﺧﯿﺲ" ﻧﺒﺎش!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:28 توسط محیا| |

زمونه

چشمش‌افتادبه‌من‌وهمونی‌که می‌دونی شد
بـــذار راحـــتت کـــنم يـعنی دلـم ديـوونه شد
دلِ من کـه عــمری رفـته بـود سراغ زندگيش
بــه بـــيابون زد و دنـــبال چشــاش روونه شد
اون تــا ديـــد ديـوونشم ديگــه بهم نگـا نکــرد
عـــاشقيم بـرای رفـتنش، واسش بهونه شد
گـــفتم ايـن تـير نگــاتو،‌ تـوی قـلب مــن نــزن
ديگه قـلب مـن واسـه تـيرای اون نشونه شد
روزا تـــو خـــــــــيابونا آواره نگـــــــاش شــدم
شــــبا هـــم بـيابونا واسـه غـريبيم خونه شد
ديگه مطمئن شد اون که مـن‌گرفتارش شدم
عشق مـن از اونـايی کـه تـا ابد می مونه شد
يـه شب امّـا واسه هميشه رفت يه جـای‌دور
چون نگفت کجا می ره، بـاز تقصير زمـونه شد
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:40 توسط محیا| |

دیریست

دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران

چندیست اسیر دست اویم

بر لوح دلم نوشته باران

باران دل من چو راز دارد

از او طلب نیاز دارد

آن ماه سفر کرده ی دیروز

مرغیست خموش و ناز دارد

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم ولی شکسته

باران مه من چه حال دارد؟؟؟

این دل ز تو هم سوال دارد

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 0:4 توسط محیا| |

سنگ را آب کردن

کار عشق است

آب را سنگ کردن

شاهکار صمیمانه کیست؟

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 23:59 توسط محیا| |


کاش باران بگیرد

و شیشه بخار کند ...

و من همه ی دلتگیهایم را رویش ها کنم


و بعد با گوشه ی استینم همه را به یکباره پاک کنم

و خلاص ...

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:49 توسط محیا| |

خدایا...

کودکان گل فروش را می بینی !؟

مردان خانه به دوش

دخترکان تن فروش

مادران سیاه پوش

کاسبان دین فروش

محرابهای فرش پوش

زبانهای عشق فروش

انسانهای آدم فروش

همه را می بینی …. ؟!

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم

دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد … !!!

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:48 توسط محیا| |

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود

بر نخاست

که من به زندگی نشستم !!!

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:46 توسط محیا| |

ببار باران

کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش

ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران

جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن

ولی باران ، تو با من بی وفایی

توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من

میشوی یک ابر تو خالی

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:45 توسط محیا| |

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟

روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است

از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ

جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست!...

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:44 توسط محیا| |

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:43 توسط محیا| |

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد

ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن

یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می دن

عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست

پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

سر آزادگی مُردن، تَهِ دلدادگی میشه

یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

کنار سفره ی خالی، یه دنیا آرزو چیدن

بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دن

بذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه

خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشه

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می گیرن

گمونم یادشون رفته همه یک روز می میرن

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم

همه یک روز می فهمن چه جوری زندگی کردیم

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:41 توسط محیا| |

خوش ب حال فرهاد

تلخ ترین

خاطره اش شیرین بود..

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:38 توسط محیا| |

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها.

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:37 توسط محیا| |

آنقدر به آدم های زمین

بی اعتماد شدم

که میترسم

اگر "ر و ز ی" از شادی ب هوا بپرم

زمین را

از زیر پاهام بکشن

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:35 توسط محیا| |

شجاعت میخواهد

وفادار احساسی باشی

که میدانی

شکست میدهد

روزی نفس های دلت را...

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:34 توسط محیا| |

آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

آيـْڪُـפּכּِ رُפּيـآےِ مَـכּْ(✿◠‿◠)

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

ایکون های ونوس

آیڪُـטּ جــودے ابــوتـــ

آیڪُـטּ جــودے ابــوتـــ

آیڪُـטּ جــودے ابــوتـــ

آیڪُـטּ جــودے ابــوتـــ

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:22 توسط محیا| |

love

love

love

love

love

love

love

love

Girls

miss-A miss-A miss-A www.Ghaleb-fa.blogfa.com آيكن هاي عسل

زيباساز وبلاگ | آیکُن

زيباساز وبلاگ | آیکُن

زيباساز وبلاگ | آیکُن

زيباساز وبلاگ | آیکُن

زيباساز وبلاگ | آیکُن

asal-themes1

asal-themes1

asal-themes1

asal-themes1

asal-themes1

asal-themes1

asal-themes1

www.Ghaleb-fa.blogfa.com www.Ghaleb-fa.blogfa.com

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

www.ghaleb-fa.blogfa.com www.ghaleb-fa.blogfa.com

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:21 توسط محیا| |

من بودم و

تو

و یک عالمه حرف…

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:12 توسط محیا| |

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت
؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت
نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم
. تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم
که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم. خدا نمیدونست ما چقدر نامردیم که حرفاش یادمون میره!

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 22:10 توسط محیا| |

Design By : Mihantheme